امير
مسعود:فورمولايزر
آب:ببخشيد
آااااااب اگر دوست
داريد الفبا رو دوره کنيد +top+
+ Sleeping SunThe sun is
sleeping quietly +top+
| |
|
از اين به بعد فقط برای خوندن شاهکارهای بی نظير من به اين آدرس ها مراجعه کنيد. سرور قبل با اجازه پُکيد! فارسي:
http://www.xeegeex.net/geexLog 2:45 بامداد فيلم پرتقال کوکی رو ديدم از کوبريک, بسيار لذت بردم! پديده ای به نام سينما رو دارم به مرور کشف ميکنم, توی عيد هم يک طرح فيلم هيجان انگيز به ذهنم رسيد, البته غير داستانی ميشه تقريباً اما دو شب خواب را بر ما حرام کرد! ميدونيد چون من اصولا در دنيا به "هيچ" چيز علاقه ندارم, دنبال "يک" فرآيند منحصر به فرد ميگردم که ذره ای توجه من رو به خودش جلب کنه! آقا نميشه!! 2:37 بامداد
اين ديوانه ها دارند
نور رو می ايستانند! اون هم با تجهيزاتی در حد يک لابراتوار معمولي. 2:20 بامداد خوب تا اونجايی که يادم مياد
من هم از دسته حيواناتی هستم که اشرف مخلوقات هستند و آدم نام دارند, و اين
آدم که ميگويند و هيچ نوعش هم "حسابي" نيست, هميشه يک مرگيش هست. بعضی وقتها
تشنه ميشه, بعضی وقتها تلق و تولوق بمب روی سر ملت ميريزه, بعضی وقتها دلش
تنگ ميشه, بعضی وقتها گشنه ش ميشه, بعضی وقتها سرش درد ميکنه, بعضی وقتها يک
خونه شيرين ميخواد, بعضی وقتها هم يک آرزويی داره که نميگه, خلاصه هميشه يک
مرگيش هست,... 11:52 شب ديروز به يکی که داره ميره کانادا و اسمش مازياره و وبلاگش هم اينجاست ميگفتم انگار کانادا اصلاً کشور نيست, انگار هيچ اصالتی نداره, مثلاً بچه ای که کانادا به دنيا مياد, مخصوصاً بچه ی يک مهاجر چه جور حس ميهن پرستی ای رو تجربه ميکنه؟ از اين جور حس ها خوشم نمياد زياد, اما برای يک دوراني, سکون خوبيه... اما دقيقاً به اندازه عزيزانی که اونجا دارم وجودش رو احساس ميکنم. و مهم فقط اون احساسيه که من ميکنم و نه هيچ چيز ديگه. 11:23 شب مرگ برکانادا! و شايد به عبارتی "لعنت بر پدرشون"! 12:20 ظهر چشمام روشن شده! 3:50 بعد از ظهر آن وقت که با عام گويم سخن شمس 2:45 بعد از ظهر - چه قدر زود عصبانی
ميشي, خيلی کم حوصله اي, اصلا گوش ميدی به من؟ مثل هميشه حواست جای ديگه ست!
باز بگو سرم درد ميکنه!!! بالاخره چی کار ميخوای بکني؟ 2:39 بعد از ظهر از هر جنبه که بررسی ميکنم
تا حالا چهارشنبه سوری به اين خوبی نداشته ام! Damn if I do, damn if I don't but I love you! اين allan parson هم حرف زياد ميزنه ها! راستی مرسی مازيار, مرسی سولو, مرسی جوجوی خودم, مرسی باقی بچه ها, مرسی اون کسی که dirty 7 رو ابداع کرد, مرسی اون کسی که اسنوکر رو ساخت, مرسی مافيا, خاک تو سر کريستف کلمب, مرگ بر ضد ولايت فقيه! 11:56 شب چرا اينطوری شدم؟ به هر حال خوبه يک جورايي,
حس جريان داشتن بهم دست ميده, بی تکلف بودن,... 8:40 شب اين هم تعدادی از يادداشت
های مسافرت, عکسها طبيعتاً هنوز چاپ نشده. فقط چند تا ديجيتاليش هست اون از
داخل ماشين و در حال حرکت! جمعه 1 فروردين - بهار اومد, جنگ اومد, بهار
کجا مياد؟! بره گم شه! -دارم ميرم مسافرت, به يک دنيای آنالوگ. جای تمام دوستان ديجيتال خالي!
يک شنبه 3 فروردين - يک جورايی احساس ميکنم در شُرف فرو رفتن در يک سياه چاله هستم. در عين حالی که دور و برم هميشه شلوغ تر به نظر ميرسه و آدمها حداقل به ظاهر منو بيشتر دوست دارند اما خيلی تاريکه, يک جايی يک چيزی کمه! احساس عقب گرد هم ميکنم, ايضاً! 0:35 بامداد - تعداد زيادی از دوستان,
دوست رو فقط برای پديده ای به نام "تفريح" ميخواهند. کم کم دارم موجود
نامناسبی برای تفريح ميشم, اما به نظر ميرسه فکر ميکنند هستم! اما من بدون
تفريح و خنديدن هم به راحتی زنده ميمونم! 10:28 شب
دوشنبه 4 فروردين - شادی مفرط وبلافاصله غم مفرط, جريان برميگرده به موج سينوسی قدرت. 60 کشته و 300 زخمی در 24 ساعت گذشته. در راستی "تجربه کردن همه چيز" به هيچ وجه حاضر نيستم شرکت در جنگ رو تجربه کنم. نه به عنوان کسی که ميکشه و نه به عنوان کسی که کشته ميشه!
دوشنبه 4 فروردين - هميشه از اينکه ابتکار عمل دست خودم باشه لذت ميبرم! مخصوصا اگر در زمينه پيش گويی باشه. جالبه! گاهی با پيش گويی ميشه آدمها رو هدايت کرد! پليدانه ست؟ نه! من دوست دارم!
چهارشنبه 6 فروردين - کاش توی مسافرت هيچ گونه وسيله ارتباط جمعی ای نداشتيم! اما وقتی آدم تو ساختمان خبرگزاری باشه کار سختيه!
جمعه 8 فروردين - خاک جان يافته است! تو چرا
سنگ شدي؟ - نکنه زلزله اومده باشه و
من دوباره خواب مونده باشم؟ 2:13 بامداد
ما رفته بوديم مسافرت,
شيراز, ياسوج, بوشهر و اينجور جاها! توی خلاء پروانه ها چه طور زنده اند؟ چه طور بال بال ميزنند؟ و "چرا؟" احمقانه ترين سوال زندگی آدمهاست... بزرگ که ميشن ميفهمند {شايد هم خيال ميکنند} در ازای خرج اين حماقت چيزی دريافت نميکنند و بچه ها باز مثل من ميپرسند چرا؟! 00:31 بامداد
عيد مبارک شده مثل اينکه... وبلاگ انگليسيم هم آماده شده اما هرچی خودم رو ميکشم نميتونم ftp کنم همه چی به نظر درست مياد! اما نميشه خب چه کنم؟! عجالتا تو اين آدرسه http://xeeg.blogspot.com من دارم ميرم مسافرت تا يک هفته ديگه هم ريخت هيچ کدومتونو نميبينم... يک پيغام خصوصی هم هست بگم و برم بقيه کتابم رو بخونم... و اون اينکه بعضی وقتها حرفهای آدمها يک جور معماست... بايد حل ش کرد. اما اول بايد فهميد که معماست, بعد بايد فهميدشون و بعد اگر لازم بود ناراحت شد! آاااای کاش مردم همون موقع که ما دلمون ميخواد اشتباه کرده باشن, اما اينطور نيست... مخصوصا در بيشتر موارد! عزت زياد! در ضمن برگه ای بود در دفتر يادداشت های روزانه من که يک دوست ويولنيستم که دوست پسری در کرج داشت, کرج و تمام محتوياتش رو طی اون برگه به من بخشيده بود... اگر دقيقا الان اين اتفاق ميافتاد خوشحال ميشدم!! البته مشکلم با تقويت ايستگاه های آنتن دهی مبايل هم حل ميشه, و من که دوستانی در کرج دارم به هيچ کدوم نتوانسته ام تبريک بگويم... 2:54 بامداد
2:48 بامداد
11:17 اگر فرد X ارزش Y را نداند, از قدر Y مقوله کم نشده است بلکه در توانايی قضاوت X شک ميکنيم! 11:05 شب در همان راستايی که پرسيده ميشود "اول مرغ بود يا تخم مرغ" ميشود پرسيد "اول آدم رفتاری از خودش را ميبيند و بعد چيزی را در مورد خودش باور ميکند يا اول بايد باور کند و بعد رفتار خود به خود ايجاد ميشود؟!" چرخ فلک بر هم زنم ار غير
مرادم گردد
از دست نديد!
GENETIC SPECTRUM MODELING PROGRAM (GSMP) 3:11 بامداد ميخوام برم بخوابم ولی اميدوارم وقتی خوابم زلزله نياد! 4:04 بامداد
درد بشری را درک کردم, 6:36 صبح
عجب صبح پر ملاتی بود!
خاک تو سر اونايی که طلوع خورشيد رو تماشا نميکنند.
6:47 صبح کنسرت کنسل شد,... به طرز احمقانه ای کنسل شد, به علت مشکلات ديپلماتيک و بماند چه قدر بهم برخورد که اين آلمانيهای عزيز چه قدر برای کار و وقت و آبروی ما ارزش قائلند... بماند! هيچ کدوم از بچه ها حال خوشی نداشتند. جمعی که اينهمه گفته بوديم چه قدر ماهه و چه قدر دوستش داريم و کاش با هم بمونيم, انگار با اين حرف که کنسرت برگزار نميشه تو ذهنم گسسته شد... چه قدر خوب بود که شب دومی که قرار بود کنسرت داشته باشيم رفتيم خونه آقای ورزنده و برای مادر و پدرش کنسرت رو برگزار کرديم, توی يک اتاق خيلی خيلی کوچولو و آشپزخونه, 43 نفر زديم و خونديم و بعدش هم باز زديم و خونديم و چه قدر خوب بود که من فهميدم چه قدر خوبه که موقعی که خيلی خوشحالي, خيلی آرومی يکی باشه کنارت که دوستش داری و چه قدر آرامش بخش تره و چه قدر دوست دارم و چه قدر ميترسم... قراره دلم تنگ بشه! 4:18 بامداد بابا ميگه از جردن که رد ميشه ياد برنامه های حيات وحش ميفته وقتی چهارپايان نر, فصل جفتگيری با هم شاخ به شاخ ميشن, واقعا هم تناسب داره!! واقعا! 4:02 بامداد برای خودم اميدوارم گند نزنم امشب! هر وقت فرنوش ساز زدنم رو ميشنوه هول ميشم!! عين بچه هايی که دارن درس جواب ميدن. اين هم ميشه آثار و بقايای دوران کودکي, چون فرنوش اولين معلم موسيقی من بود. 10:35 صبح خودمونيم! زندگی کردم ديروز! 10:25 صبح
ديشب سر تولد سينا با بچه های ارکستر به نتيجه رسيديم که
چه قدر جمعمون رو دوست داريم... من هم کاملا باهاشون موافقم, فقط نکته ش اينه
که اينها از ارکستر نظر و از اوان کودکی با هم بودند و همه شون کلی خفن اند و
با چند نفرشون من تازه يک ماهه که دوست شده ام, اما حس خوبی داره جمعشون,
شبيه ارکستر آقای محقق! البته اونجا هنوز همه به اندازه کافی کوچک نبودند که
بند و بساط هايی نباشه و نه به اندازه کافی بزرگ که باز هم بند و بساط هايی
نباشه, اينجا يک جور خوبيه, خيلی تجربه کردنيه تا گفتني, جمعی که اصلا انرژی
منفی نداره, يا به قول گلريز دوستی همون دوستی بچه گيهاست با آدمهايی که بزرگ
شدند, خلاصه کلی کيف کردم که آقای ورزنده گفت بهار هم يک کنسرت ديگه داريم!!! (تازه غير درسها اين جک و جونورها رو هم نديدم درست اين هفته!! explicitly نام ببرم ميشه پريسا و سولو) 10:24 صبح بيا روشن شدم! ديگه چی ميگي؟ :) 10:22 صبح
با يکی در مورد مشکلات دو تا از دوستامون داشتيم صحبت
ميکرديم که من يکهو (همينطوری يکهويي!) به نتيجه رسيدم من خودم خيلی مستحق ِ
حرف-زده-شدن-درباره-ی هستم, هم-گفتگو-کننده ام گفت تو اگر خودت نتونسته باشی
مسائلت رو حل کنی کس ديگه هم مطلقا نميتونه بهت کمکی بکنه. کلی ذوق مرگ شدم و
از اين احساس های غرور فزاينده ی آه من ميتوانم!! بعد هم حس تنهايی مفرط و
الان هم هيچي! حالم به طور کلی خوبه, سلام ميرسونم,... 5:31 بعد از ظهر
آدم ها معمولا از سر چاره نداشتگي, از زور غرق شدن,
اينطور ديوانه وار چنگ ميندازند و آويزون ميشن... 11:57 شب ديشب چندين بار صحنه های آخر فيلم se7en رو نگاه کردم اونجاهايی که john doe ميگه:
We see a deadly sin on every street
corner, 11:26 شب
- آخه من چيم شبيه ديوونه هاست؟
11:15 شب
امروز چه تا سحر شد خيزيدم از جا! 10:56 صبح
با يکی که حرف نميزنه چی کار کنم؟ ميزنمش!! با قسمت اعظم
قدرتی که دارم ميزنمش,... 10:47 صبح
توی اين خيابونهای سرد و خاکی يک مشت ادا اصول دخترونه
ريخته زمين بوی گندش حالم رو به هم ميزنه ... 10:36 صبح
اوووووی نزن
بابا!!
کلی تحويلش گرفته بودم!! دومين استادی بود که تو اين 5
ترم جزوه شو مينوشتم!! حالا بماند که نصف جلسه ها رو نرفتم ... 10:19 صبح کسانی که توان مهار کردن
تمنا را دارند 1:01 بامداد هيچ خبری نيست! و اما روی استاد روحانی رانکوهی است که اين ترم زير پام له و لورده اش ميکنم! 00:54 بامداد گهگاه در سکوت بی پايان و ترس آور بيشه نعره ای ميکشيدم. نعره هايم, و سوتی که ميزدم, سگ را تحريک ميکرد که روباه ها را از لانه هايشان و از لابه لای بوته ها و شيارها بيرون بکشد و فراری بدهد. از آن سکوت ميترسيدم, و از اين که خودم بودم که آن را ميشکستم احساس دلگرمی ميکردم و ترسم کمی ميريخت, هر چند که انگيزه نعره هايم هم تا اندازه ای همان ترس بود. يعنی همان ترسی که در آن سکوت حس مييکردم و از طريق نعره هايم جراتی در من به وجود ميآورد که به وسيله اش ميتوانستم بر وحشت ناشی از سکوت يکنواخت و بی پايان چيره شوم. از کتاب "آب, بابا, ارباب" گاوينو لدا 11:12 شب
- اينو ميدونی که هيچ وقت نميتونی کسی رو سير
ببيني؟ 5:49 بعد از ظهر گاهی اينقدر حرفهام رو ميخورم که ميترسم يکهو بالا بيارمشون! 11:54 شب آدمها دلشون برای "يک موقع
هايی از خودشون" تنگ ميشه و ديگران رو بهانه ميکنند, وگرنه بهار راست ميگه!
کسی که دلش برای من تنگ نميشه! 11:42 شب ميخوام برم! چرا ديگه برف نمياد؟! 10:38 شب به جهان آمدم او خود سر ميرسد و اريش فريد شعر معروف "بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می اندازند و قورباغه ها جدی جدی ميميرند" هم از Erich Fried شاعر معاصر آلمانيه. خم ميشدم عجالتاً من يک بيانيه صادر
کنم!! کمربند ها بسته ميخوام تند برم! پ.ن. اول بايد ياد
بگيريم بدون آهنگ برقصيم 11:20 شب چرا همه نصايح بعد از اتفاق ها
سر ميرسد و اتفاقهايی که بعد از نصايح می آيند چندان تعريفی ندارند؟ جمله دوم رو تو فيلم De quele que chose d'amour گفت, يک کم فقط دير گفت! 10:38 شب ميگويند کانت راه فلسفه را هيچ تغييری نداد چون دو بار آن را زير و رو کرد! 10:12 شب
سارای عزيز من داره ميره که برای آدمهای دور دور دور دور بنويسه. خوب
خوبه! ما خيلی دفاع ميکنيم از اين حرکت!! اميدوارم يک روز که دارم وبلاگ گردی ميکنم, يک وبلاگ خدا پيدا کنم که زياد هم ابری نباشه و بره تو ليستم و خنگ باشم, نفهمم مال سارای خودمونه! پ.ن. سارا! حس بينهايت باحالی هم منو کشت :) مقسی بوکو! 11:52 شب ديشب نامزدی پسر عمه ام بود.
عروس گوگولی بود, البته بعضی ها اعتقاد داشتند که يک کم چاقه ولی به نظر من
خيلی توپ بود! 11:31 شب There's a risk in sleeping with the sun, and the risk is that the darkness will surround you, because then, the sun itself is sleeping, so the nighttime comes and if you wish for the nighttime to last for a lifetime it might sound like a matter of self-destruction which is actually not! The song
makes me cry, u know why?! /*
Sleeping Sun -
Nightwish ( Listen to the music on the right ) */
فوتي, نيما, ياور, فرشيد
تولدتون مبارک! 10:23 شب I figured
out what it meant! 11:05 شب - و که ميداند که فردا دنيا در
دست کيست؟! 10:07 شب |
< Archive >
+top+
1380 هاجر همايی وبلاگ
Hadjar Homaie