Free Web Hosting Provider - Web Hosting - E-commerce - High Speed Internet - Free Web Page
Search the Web


Game
Of Life

+ گاهی حرفهای شما +



a Yesterdays

R Today



Sleeping Sun
Nightwish

 

+Lyrics+

 امير مسعود:فورمولايزر
رامتين:تازه داماد
 زهرا:؟؟؟؟
 شرين:شاهد خشن
فرانی فالاچي:همين دور و برها

 کوه بلند:بر فرازش, ابر
گپ:دکترين والفنجان

مازيار اي:تِرُه بيَن
مسعود بربر:گاهانه
 مسي:ناآرام ابدي
 

آب:ببخشيد آااااااب
آرمان شهر: کريپتر
 آدم؟ نصفه نيمه:بچه باحال
الميرا:اجيک مجيک
بوزک:honored  ;)
رامين:آيا او ميابد؟
سه زن بلند بالا:خواننده حرفه اي
سهند:در گور خواهد خُفت روزي
سيب زميني:هممم
 کاپيتان هادوک و هيچي:هيچي
لرد شارلون:شرنامه و خودش
 مشکات:خَف!
 

مارمولک کوچولوی دوزيست!

اگر دوست داريد الفبا رو دوره کنيد
ترتيب لينک های بالا  رو ياد بگيريد!
 

+top+

Lyrics

+

Sleeping Sun

The sun is sleeping quietly
Once upon a century
Wistful oceans calm and red
Ardent caresses laid to rest

For my dreams I hold my life
For wishes I behold my night
The truth at the end of time
Losing faith makes a crime

I wish for this night-time
to last for a lifetime
The darkness around me
Shores of a solar sea
Oh how I wish to go down with the sun
Sleeping
Weeping
With you


Sorrow has a human heart
From my god it will depart
I'd sail before a thousand moons
Never finding where to go

Two hundred twenty-two days of light
Will be desired by a night
A moment for the poet's play
Until there's nothing left to say

I wish for this night-time...

I wish for this night-time...

+top+

 

دوشنبه 18 فروردين 82

از اين به بعد فقط برای خوندن شاهکارهای بی نظير من به اين آدرس ها مراجعه کنيد. سرور قبل با اجازه پُکيد!

فارسي: http://www.xeegeex.net/geexLog
انگليسي:http://xeeg.blogspot.com

2:45 بامداد

فيلم پرتقال کوکی رو ديدم از کوبريک, بسيار لذت بردم! پديده ای به نام سينما رو دارم به مرور کشف ميکنم, توی عيد هم يک طرح فيلم هيجان انگيز به ذهنم رسيد, البته غير داستانی ميشه تقريباً اما دو شب خواب را بر ما حرام کرد!

ميدونيد چون من اصولا در دنيا به "هيچ" چيز علاقه ندارم, دنبال "يک" فرآيند منحصر به فرد ميگردم که ذره ای توجه من رو به خودش جلب کنه! آقا نميشه!!

2:37 بامداد

 اين ديوانه ها دارند نور رو می ايستانند! اون هم با تجهيزاتی در حد يک لابراتوار معمولي.
يک موقع نشه بريم بقالی بگيم آقا نور ميخوام, از نوع ِ کوبيده شونده در هاون!!

2:20 بامداد


يکشنبه 17 فروردين 82

خوب تا اونجايی که يادم مياد من هم از دسته حيواناتی هستم که اشرف مخلوقات هستند و آدم نام دارند, و اين آدم که ميگويند و هيچ نوعش هم "حسابي" نيست, هميشه يک مرگيش هست. بعضی وقتها تشنه ميشه, بعضی وقتها تلق و تولوق بمب روی سر ملت ميريزه, بعضی وقتها دلش تنگ ميشه, بعضی وقتها گشنه ش ميشه, بعضی وقتها سرش درد ميکنه, بعضی وقتها يک خونه شيرين ميخواد, بعضی وقتها هم يک آرزويی داره که نميگه, خلاصه هميشه يک مرگيش هست,...
و تا اونجايی که يادم مياد من شاخ ندارم!

11:52 شب

ديروز به يکی که داره ميره کانادا و اسمش مازياره و وبلاگش هم اينجاست ميگفتم انگار کانادا اصلاً کشور نيست, انگار هيچ اصالتی نداره, مثلاً بچه ای که کانادا به دنيا مياد, مخصوصاً بچه ی يک مهاجر چه جور حس ميهن پرستی ای رو تجربه ميکنه؟ از اين جور حس ها خوشم نمياد زياد, اما برای يک دوراني, سکون خوبيه... اما دقيقاً به اندازه عزيزانی که اونجا دارم وجودش رو احساس ميکنم.

و مهم فقط اون احساسيه که من ميکنم و نه هيچ چيز ديگه.

11:23 شب


جمعه 15 فروردين 82

مرگ برکانادا! و شايد به عبارتی "لعنت بر پدرشون"!

12:20 ظهر


پنجشنبه 14 فروردين 82

چشمام روشن شده!
فکر کنم تنها مارگزيده ای هستم که از ريسمان سياه سفيد نميترسه!

3:50 بعد از ظهر

آن وقت که با عام گويم سخن
آن را گوش دار
که آن همه اسرار باشد
هر که سخن عام مرا رها کند که
اين سخن ظاهر است, سهل است
از من,
و سخن من, پر ميوه نخورد
هيچ نصيبش نباشد
بيشتر اسرار, در آن سخن عام گفته شود.

شمس

2:45 بعد از ظهر

-  چه قدر زود عصبانی ميشي, خيلی کم حوصله اي, اصلا گوش ميدی به من؟ مثل هميشه حواست جای ديگه ست! باز بگو سرم درد ميکنه!!! بالاخره چی کار ميخوای بکني؟
-  ها؟ آره! چيزه,...  آخه من تازه فهميدم يک نوع metabolical disorder دارم!

2:39 بعد از ظهر


چهارشنبه 13 فروردين 82

از هر جنبه که بررسی ميکنم تا حالا چهارشنبه سوری به اين خوبی نداشته ام!
اما در صورتی که ميتونستم آينده ای که به دنبال خيلی چيزها هست رو فراموش کنم, خيلی بهتر بود, شايد زمانی موفق بشم همچين کاری کنم, الان که روی اخبار جنگ دارم امتحان ميکنم, که چه طور صدای خبر رو بشنوم و ازش هيچی نفهمم, ضريب پيچيدگی بالايی داره اما ميتونه موارد استفاده خوبی هم داشته باشه... شايد هم بد باشه, شايد من باز دارم گند ميزنم ها؟

Damn if I do, damn if I don't but I love you!

اين allan parson هم حرف زياد ميزنه ها!

راستی مرسی مازيار, مرسی سولو, مرسی جوجوی خودم, مرسی باقی بچه ها, مرسی اون کسی که dirty 7 رو ابداع کرد, مرسی اون کسی که اسنوکر رو ساخت, مرسی مافيا, خاک تو سر کريستف کلمب, مرگ بر ضد ولايت فقيه!

11:56 شب


دوشنبه 11 فروردين 82

چرا اينطوری شدم؟
چرا اصرار دارم بچه گانه رفتار کنم؟! و همون موقع توقع دارم تمام رفتارم جدی گرفته بشه, که البته در حقيقت تا حد زيادی هم هست.
هيچ کدوم از آدمهايی که امروز ديدم ممکنه به فکرشون خطور کنه که اين موجود ميتونه جاهايی نمونه يک آدم جدی و آرام و سنگين باش
ه؟ حقيقت (حتی اگر ان حقيقت محلی باشه!) اينه که آره ميشه...اما احمق هستم اگر فکر کنم اونها و خيلی ديگه ممکنه اينطور فکرکنند!

به هر حال خوبه يک جورايي, حس جريان داشتن بهم دست ميده, بی تکلف بودن,...
اما باز شايد احمق باشم,... به هر حال زندگيه که ميگذره, اينها هم بد نيست چون صدمه ای که ميتونه بهم بزنه رو هم خودم مشخص ميکنم, فقط خوبه که اين صدمه با رفتارم متناسب باشه.

8:40 شب


يکشنبه 9 فروردين 82

اين هم تعدادی از يادداشت های مسافرت, عکسها طبيعتاً هنوز چاپ نشده. فقط چند تا ديجيتاليش هست اون از داخل ماشين و در حال حرکت!
نوشته های اصلی اين چند روزه, يعنی اونهايی که تو دفتر سيميه مينوسم هم از دم  به دلايل امنيتی همونجا ميمونند, نه به علت خودسانسوری من بلکه خودسانسوری ديگران.

جمعه 1 فروردين

- بهار اومد, جنگ اومد, بهار کجا مياد؟! بره گم شه!
خاک تو سرش نميدونه اينجا جاش نيست. بهار فقط مال شاعرهای رنگ پريده با گردن کج و بارونی بلند مشکی ه. بهار بره توی کتابهای شعر بشينه کنار عشق و هر وقت صداش کرديم بلند بشه و بگه "حاضر!"

-دارم ميرم مسافرت, به يک دنيای آنالوگ. جای تمام دوستان ديجيتال خالي!

 

يک شنبه 3 فروردين

- يک جورايی احساس ميکنم در شُرف فرو رفتن در يک سياه چاله هستم. در عين حالی که دور و برم هميشه شلوغ تر به نظر ميرسه و آدمها حداقل به ظاهر منو بيشتر دوست دارند اما خيلی تاريکه, يک جايی يک چيزی کمه! احساس عقب گرد هم ميکنم, ايضاً!

0:35 بامداد

- تعداد زيادی از دوستان, دوست رو فقط برای پديده ای به نام "تفريح" ميخواهند. کم کم دارم موجود نامناسبی برای تفريح ميشم, اما به نظر ميرسه فکر ميکنند هستم! اما من بدون تفريح و خنديدن هم به راحتی زنده ميمونم!
گذشت آن زمانی که هر چيزی بهم ميگفتند عين خيالم نبود و يک چيزی ميگذاشتم روش و جواب ميدادم و غش غش خنده ها...
هنوز هم عين خيالم نيست. دلقک سيرک نيستم! شايد بخوام مدير سيرک باشم...

10:28 شب

 

دوشنبه 4 فروردين

- شادی مفرط وبلافاصله غم مفرط, جريان برميگرده به موج سينوسی قدرت. 60 کشته و 300 زخمی در 24 ساعت گذشته. در راستی "تجربه کردن همه چيز" به هيچ وجه حاضر نيستم شرکت در جنگ رو تجربه کنم. نه به عنوان کسی که ميکشه و  نه به عنوان کسی که کشته ميشه!

 

دوشنبه 4 فروردين

- هميشه از اينکه ابتکار عمل دست خودم باشه لذت ميبرم! مخصوصا اگر در زمينه پيش گويی باشه. جالبه! گاهی با پيش گويی ميشه آدمها رو هدايت کرد! پليدانه ست؟ نه! من دوست دارم!

 

چهارشنبه 6 فروردين

- کاش توی مسافرت هيچ گونه وسيله ارتباط جمعی ای نداشتيم! اما وقتی آدم تو ساختمان خبرگزاری باشه کار سختيه!

 

جمعه 8 فروردين

- خاک جان يافته است! تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اينهمه دلتنگ شدي؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن!

- نکنه زلزله اومده باشه و من دوباره خواب مونده باشم؟
خرابه, آواره, همين...
 

2:13 بامداد

 

ما رفته بوديم مسافرت, شيراز, ياسوج, بوشهر و اينجور جاها!
با وجود تمام دردسرهايی که پيش اومد خيلی خوب بود, هوا عالي, همراهان خوب, فقط الان حالم زياد خوش نيست!

توی خلاء پروانه ها چه طور زنده اند؟ چه طور بال بال ميزنند؟

و "چرا؟" احمقانه ترين سوال زندگی آدمهاست... بزرگ که ميشن ميفهمند {شايد هم خيال ميکنند} در ازای خرج اين حماقت چيزی دريافت نميکنند و بچه ها باز مثل من ميپرسند چرا؟!

00:31 بامداد


شنبه 1 فروردين 82

عيد مبارک شده مثل اينکه...
کارت عيد من رو ميتونيد اينجا ببينيد...

وبلاگ انگليسيم هم آماده شده اما هرچی خودم رو ميکشم نميتونم ftp کنم همه چی به نظر درست مياد! اما نميشه خب چه کنم؟!

عجالتا تو اين آدرسه http://xeeg.blogspot.com

من دارم ميرم مسافرت تا يک هفته ديگه هم ريخت هيچ کدومتونو نميبينم...

يک پيغام خصوصی هم هست بگم و برم بقيه کتابم رو بخونم... و اون اينکه بعضی وقتها حرفهای آدمها يک جور معماست... بايد حل ش کرد. اما اول بايد فهميد که معماست, بعد بايد فهميدشون و بعد اگر لازم بود ناراحت شد!

آاااای کاش مردم همون موقع که ما دلمون ميخواد اشتباه کرده باشن, اما اينطور نيست... مخصوصا در بيشتر موارد!

عزت زياد!

در ضمن برگه ای بود در دفتر يادداشت های روزانه من که يک دوست ويولنيستم که دوست پسری در کرج داشت, کرج و تمام محتوياتش رو طی اون برگه به من بخشيده بود... اگر دقيقا الان اين اتفاق ميافتاد خوشحال ميشدم!! البته مشکلم با تقويت ايستگاه های آنتن دهی مبايل هم حل ميشه, و من که دوستانی در کرج دارم به هيچ کدوم نتوانسته ام تبريک بگويم...

2:54 بامداد

cley bennett

2:48 بامداد


دوشنبه 27 اسفند ماه 81


يک ضرب المثلی هست در مورد يک چيز خوش بويی که هَمِش بزنی بوش بهتر هم ميشه!! يکی بياد به اين دختره بگه وقتی دير وقت ميخوای بری خونه و بوی سيگار ميدي, همون بهتر که بوی سيگار بدی تا بوی عطر مردونه!!

11:17

اگر فرد X ارزش Y را نداند, از قدر Y مقوله کم نشده است بلکه در توانايی قضاوت X شک ميکنيم!

11:05 شب

در همان راستايی که پرسيده ميشود "اول مرغ بود يا تخم مرغ" ميشود پرسيد "اول آدم رفتاری از خودش را ميبيند و بعد چيزی را در مورد خودش باور ميکند يا اول بايد باور کند و بعد رفتار خود به خود ايجاد ميشود؟!"

چرخ فلک بر هم زنم ار غير مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

 


پنجشنبه 22 اسفند ماه 81

از دست نديد!

http://autoinfo.smartlink.net/ray/

GENETIC SPECTRUM MODELING PROGRAM (GSMP)
 FRACTAL MELODY GENERATOR V1.02

256 fractal notes
 

3:11 بامداد


سه شنبه 20 اسفند ماه 81

ميخوام برم بخوابم ولی اميدوارم وقتی خوابم زلزله نياد!

4:04 بامداد


يکشنبه 18 اسفند ماه 81

درد بشری را درک کردم,
و آن کودکان گرسنه سودانی را و الباقی بدبختان را,
و البته آه کشيدم!
آه!
و من از درد بشری دق کردم!

6:36 صبح

عجب صبح پر ملاتی بود!
نون و پنير و گردو و سوز صبح و چايی داغ تو نعلبکی
و همه که بيدارند

خاک تو سر اونايی که طلوع خورشيد رو تماشا نميکنند.
و خاک تو سر من که ديگه کلاس يوگا نرفتم!

6:47 صبح
 

کنسرت کنسل شد,... به طرز احمقانه ای کنسل شد, به علت مشکلات ديپلماتيک و بماند چه قدر بهم برخورد که اين آلمانيهای عزيز چه قدر برای کار و وقت و آبروی ما ارزش قائلند... بماند!

هيچ کدوم از بچه ها حال خوشی نداشتند. جمعی که اينهمه گفته بوديم چه قدر ماهه و چه قدر دوستش داريم و کاش با هم بمونيم, انگار با اين حرف که کنسرت برگزار نميشه تو ذهنم گسسته شد... چه قدر خوب بود که شب دومی که قرار بود کنسرت داشته باشيم رفتيم خونه آقای ورزنده و برای مادر و پدرش کنسرت رو برگزار کرديم, توی يک اتاق خيلی خيلی کوچولو و آشپزخونه, 43 نفر زديم و خونديم و بعدش هم باز زديم و خونديم و چه قدر خوب بود که من فهميدم چه قدر خوبه که موقعی که خيلی خوشحالي, خيلی آرومی يکی باشه کنارت که دوستش داری و چه قدر آرامش بخش تره و چه قدر دوست دارم و چه قدر ميترسم...

قراره دلم تنگ بشه!
ميترسم!

4:18 بامداد

بابا ميگه از جردن که رد ميشه ياد برنامه های حيات وحش ميفته وقتی چهارپايان نر, فصل جفتگيری با هم شاخ به شاخ ميشن, واقعا هم تناسب داره!! واقعا!

4:02 بامداد


چهارشنبه 14 اسفند ماه 81

برای خودم اميدوارم گند نزنم امشب! هر وقت فرنوش ساز زدنم رو ميشنوه هول ميشم!! عين بچه هايی که دارن درس جواب ميدن. اين هم ميشه آثار و بقايای دوران کودکي, چون فرنوش اولين معلم موسيقی من بود.

10:35 صبح

خودمونيم! زندگی کردم ديروز!

10:25 صبح

ديشب سر تولد سينا با بچه های ارکستر به نتيجه رسيديم که چه قدر جمعمون رو دوست داريم... من هم کاملا باهاشون موافقم, فقط نکته ش اينه که اينها از ارکستر نظر و از اوان کودکی با هم بودند و همه شون کلی خفن اند و با چند نفرشون من تازه يک ماهه که دوست شده ام, اما حس خوبی داره جمعشون, شبيه ارکستر آقای محقق! البته اونجا هنوز همه به اندازه کافی کوچک نبودند که بند و بساط هايی نباشه و نه به اندازه کافی بزرگ که باز هم بند و بساط هايی نباشه, اينجا يک جور خوبيه, خيلی تجربه کردنيه تا گفتني, جمعی که اصلا انرژی منفی نداره, يا به قول گلريز دوستی همون دوستی بچه گيهاست با آدمهايی که بزرگ شدند, خلاصه کلی کيف کردم که آقای ورزنده گفت بهار هم يک کنسرت ديگه داريم!!!
نميگذارن ما درس بخونيم که!

(تازه غير درسها اين جک و جونورها رو هم نديدم درست اين هفته!! explicitly نام ببرم ميشه پريسا و سولو)

10:24 صبح

بيا روشن شدم! ديگه چی ميگي؟ :)

10:22 صبح


دوشنبه 12 اسفند ماه 81

با يکی در مورد مشکلات دو تا از دوستامون داشتيم صحبت ميکرديم که من يکهو (همينطوری يکهويي!) به نتيجه رسيدم من خودم خيلی مستحق ِ حرف-زده-شدن-درباره-ی هستم, هم-گفتگو-کننده ام گفت تو اگر خودت نتونسته باشی مسائلت رو حل کنی کس ديگه هم مطلقا نميتونه بهت کمکی بکنه. کلی ذوق مرگ شدم و از اين احساس های غرور فزاينده ی آه من ميتوانم!! بعد هم حس تنهايی مفرط و الان هم هيچي! حالم به طور کلی خوبه, سلام ميرسونم,...
به طور کلي!

5:31 بعد از ظهر


يکشنبه 11 اسفند ماه 81

آدم ها معمولا از سر چاره نداشتگي, از زور غرق شدن, اينطور ديوانه وار چنگ ميندازند و آويزون ميشن...
فال و فال کِشی غير از اين نيست, صد بار باز ميکنم اين حافظ رو که بگه دارم اشتباه ميکنم باز ميگه
در خرابات مغان نور خدا ميبينم
اين عجب بين که چه نوری ز کجا ميبينم!

11:57 شب

ديشب چندين بار صحنه های آخر فيلم se7en  رو نگاه کردم اونجاهايی که john doe ميگه:

We see a deadly sin on every street corner,
in every home and we tolerate it,
because it's common, it's trivial.

11:26 شب

- آخه من چيم شبيه ديوونه هاست؟
- همه چی ت!
- آره؟ خوبه! ميخواستم ببينم بقيه هم ميدونند؟

11:15 شب
 


پنجشنبه 8 اسفند ماه 81

امروز چه تا سحر شد خيزيدم از جا!
ديدم موهام بوی معجزه ميده, گفتم خواب هنوز بيشتر ميچسبه!
خوابيدم شايد خواب يه پادشاه ببينم ...

10:56 صبح

با يکی که حرف نميزنه چی کار کنم؟ ميزنمش!! با قسمت اعظم قدرتی که دارم ميزنمش,...
وقتی ميگه:"آخِي, محکم تر بزن" اون موقع است که با مغز ميرم تو ديوار!
پوااااه!

10:47 صبح

توی اين خيابونهای سرد و خاکی يک مشت ادا اصول دخترونه ريخته زمين بوی گندش حالم رو به هم ميزنه ...
يکی نمياد بگه  بابا CUT!!

10:36 صبح

اوووووی نزن بابا!!
ببين ديگه backendِ Systemهای NLPملت نسبت به من بايد يک extension ويژه اجرا کنند. (يوهوووو)
استادا که سر و تهشون رو بزنی روشون کم نميشه اونم جونورهايی از قبيل سِد مَم تقی رووحانی رانکوهي!! پس له و لورده کردن روی استاد هم يک جورهايی واپس خورَد به فک و دهان خودمان! يعنی آی اين ترم ديتابيس خر بزنم!!!

کلی تحويلش گرفته بودم!! دومين استادی بود که تو اين 5 ترم جزوه شو مينوشتم!! حالا بماند که نصف جلسه ها رو نرفتم ...
قبليش پوروطن جونم بود!!! جون ش هم برای اون 18 و 18.5 ای بود که ازش گرفتم!

10:19 صبح


چهارشنبه 7 اسفند ماه 81

کسانی که توان مهار کردن تمنا را دارند
تمنای سستی دارند که همچو توانی دارند!
ويليام بليک

1:01 بامداد

هيچ خبری نيست!
امروز يک ساعت و سه ربع از دانشگاه تا محل تمرين توی راهِ به شدت ترافيک زده بودم,
خبر ديگه ای هم نيست فقط database با 9.6 افتادم!

و اما روی استاد روحانی رانکوهی است که اين ترم زير پام له و لورده اش ميکنم!

00:54 بامداد


دوشنبه 5 اسفند ماه 81

گهگاه در سکوت بی پايان و ترس آور بيشه نعره ای ميکشيدم. نعره هايم, و سوتی که ميزدم, سگ را تحريک ميکرد که روباه ها را از لانه هايشان و از لابه لای بوته ها و شيارها بيرون بکشد و فراری بدهد. از آن سکوت ميترسيدم, و از  اين که خودم بودم که آن را ميشکستم احساس دلگرمی ميکردم و ترسم کمی ميريخت, هر چند که انگيزه نعره هايم هم تا اندازه ای همان ترس بود. يعنی همان ترسی که در آن سکوت حس مييکردم و از طريق نعره هايم جراتی در من به وجود ميآورد که به وسيله اش ميتوانستم بر وحشت ناشی از سکوت يکنواخت و بی پايان چيره شوم.

از کتاب "آب, بابا, ارباب" گاوينو لدا

11:12 شب

-  اينو ميدونی که هيچ وقت نميتونی کسی رو سير ببيني؟
-  خودم بلدم, تو يکی خفه شو!

5:49 بعد از ظهر


يکشنبه 4 اسفند ماه 81

گاهی اينقدر حرفهام رو ميخورم که ميترسم يکهو بالا بيارمشون!

11:54 شب

آدمها دلشون برای "يک موقع هايی از خودشون" تنگ ميشه و ديگران رو بهانه ميکنند, وگرنه بهار راست ميگه! کسی که دلش برای من تنگ نميشه!
ولی بهار بيا! من هم دلم برای "اون موقع های خودم" تنگ شده...

11:42 شب


چهارشنبه 30 بهمن ماه 81

ميخوام برم!
ميخوام برم!!
ميخوام برم يک جايی که آدمهاش مدام منو برای بودنِ اون چيزهايی که نيستم سرزنش نکند!
جايی که آدمهاش اون چيزهايی که هستم رو ببينند!
جايی که آدمهاش منو مدام برای اينکه نميتونند مجبورم کنند ديگری باشم, محکوم نکنند!!
جايی که آدمهاش من رو با تمام اون چيزهايی که دارم قبول کنند ...

چرا ديگه برف نمياد؟!
ميخوام دردل کنم!
زياد
زياد
زياد
. . .

10:38 شب
 


سه شنبه 29 بهمن ماه 81

به جهان آمدم
و اينک بس دورم از او
از خود ميپرسم
چه طور قصد آمد
به سويش کردم؟

او خود سر ميرسد و
آهسته ميگويد
تو نمی آيي
تو هر آينه ميروي!

اريش فريد

شعر معروف "بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می اندازند و قورباغه ها جدی جدی ميميرند" هم از Erich Fried شاعر معاصر آلمانيه.

خم ميشدم
تا چکمه های برق انداختهء اربابم را ببوسم
که بلافاصله گفت:
پايين تر!
بيشتر که خم شدم,
شکوهمندانه حس کردم
مقاومت مهره های پشتم را
که نميخواستند خم شوند!


دوشنبه 28 بهمن ماه 81

عجالتاً من يک بيانيه صادر کنم!! کمربند ها بسته ميخوام تند برم!
وقتی queen داد ميزنه Who wants to live forever کجاش آرامش بخشه؟! يا وقتی ميگه I want to break free؟  اين طلب محضه! اينجاست که کسی که ميشنوه داد ميزنه منم ميخوام!! چنان دل و روده آدم رو به هم ميريزه که آرامش حاليش نميشه!! اصولا بيشتر حرفهايی که ميزنيم  مزخرفاتی است از همين قبيل, مامان ظرف سالاد رو بده من, من فکر ميکنم اينطوري, يعنی پس تو رو خدا تو هم اينطوری فکر کن! ميای با هم برقصيم؟! اساساً در تمامی روابط مانند حرف زدن با چندی بيش از يک نوع طلب وجود داره و  فکر ميکنم هيچ موجودی از بشر گرفته تا مارمولک های فضايی و گونه های ديگر(!) با اين وضع احساس آرامش نميکنند. معمولا سکوت و تنهايی سمبل های آه تنهايي, نا آرامی هستند اما نهايت آرامش هم با وجود آدمها وجود صداها وجود چيزهايی از اين دست متخشخش ميشه! نميگم هميشه برين تو پستو اما آدمهايی ديگه موسيقی و اين جور چيزها نبايد ابزار رسيدن به آرامش باشند, نميتونند چيزی بيشتر از ابزار صبر باشند. صبر هم ابزار پايداری در راهه... بماند!

خلاصه اينکه
تانگو فقط يک نفره!

پ.ن. اول بايد ياد بگيريم بدون آهنگ برقصيم
پ.ن.2 برای ريشه شناسی اين پديده مراجعه کنيد به اين و اين

11:20 شب

چرا همه نصايح بعد از اتفاق ها سر ميرسد و اتفاقهايی که بعد از نصايح می آيند چندان تعريفی ندارند؟
در همين راستا بهتر است احساس منجر به اتفاق شوند تا اتفاق منجر به احساس!

جمله دوم رو  تو فيلم De quele que chose d'amour گفت, يک کم فقط دير گفت!

10:38 شب

ميگويند کانت راه فلسفه را هيچ تغييری نداد چون دو بار آن را زير و رو کرد!

10:12 شب


يکشنبه 27 بهمن ماه 81

سارای عزيز من داره ميره که برای آدمهای دور دور دور دور بنويسه. خوب خوبه! ما خيلی دفاع ميکنيم از اين حرکت!!
حقيقتش اينه که اولين بار که من اينجا نوشتم (اندکی بيش از يک سال پيش) ميخواستم دقيقا همچين کاری بکنم. از نوشته هام توی شوريدگی و ديوانگی و من نه منم بايد معلوم باشه! همين اسم آرين کبريا هم همينجا ابداع شد, اما خوب چهار ماه بيشتر نتونستم ادامه بدم.
ولی يک چيزی هست اين وسط. مساله "خودِ خود" بودنه, اما مساله ديگه اينه که آدم ميتونه کم ارزش ترين چيزها رو پشت ويترين بگذاره و پرارزش ترين چيزها رو کنار خيابون بفروشه. شنونده و خواننده مثل خريدار, هر کسی که ميخواد باشه, آدم در وضعيتی بايد خودِخودش باشه يک ويترين درست و حسابی شايد هم ضد گلوله براش جور کرده باشه. آدم وقتی از واقعيت خودش مايه ميگذاره عين يک بچه حساس و شکننده ميشه. هرکسی که نقد ميکنه آدم خير خواهی نيست, هر کسی هم که بد ميگه آدم بدخواهی نيست.
مثل هميشه چشم ها باز!
شيرجه!
يوهووووو!

اميدوارم يک روز که دارم وبلاگ گردی ميکنم, يک وبلاگ خدا پيدا کنم که زياد هم ابری نباشه و بره تو ليستم و خنگ باشم, نفهمم مال سارای خودمونه!

پ.ن. سارا! حس بينهايت باحالی هم منو کشت :) مقسی بوکو!

11:52 شب

ديشب نامزدی پسر عمه ام بود. عروس گوگولی بود, البته بعضی ها اعتقاد داشتند که يک کم چاقه ولی به نظر من خيلی توپ بود!
پسر عمه ام, خواهری داره که الان بچه اش بايد حدود شش ساله باشه. اين دختر عمه ام با شوهرش خيلی عاشقانه و در عين مخالفت خانواده دو طرف ازدواج کردند. دقيقاً يادمه روز عروسی شون وقتی همديگه رو بوسيدند يکی گفت:"وا! چه بی حيا!" و ديشب سر نامزدی وقتی عروس و داماد همديگه رو بوسيدند همون شخص گفت:"وا! چه مصنوعي!"
موندم تو کار اين خلق!

11:31 شب


جمعه 25 بهمن ماه 81

There's a risk in sleeping with the sun, and the risk is that the darkness will surround you, because then, the sun itself is sleeping, so the nighttime comes and if you wish for the nighttime to last for a lifetime it might sound like a matter of self-destruction which is actually not!

The song makes me cry, u know why?!     /* Sleeping Sun - Nightwish ( Listen to the music on the right ) */
It's astral instead of solar, each star is a sun itself, but far, far away and out of reach!
I can touch it's light, but I can't feel it's heat!


11:40 شب

فوتي, نيما, ياور, فرشيد تولدتون مبارک!
ولی دفعه ديگه valentine's day به دنيا نيايد, به نفعتون نيست :)

10:23 شب


پنج شنبه 24 بهمن ماه 81

I figured out what it meant!
meant "Nothing" and well that's the time when "nothing" means "something"!

11:05 شب

- و که ميداند که فردا دنيا در دست کيست؟!
- اجازه! دست ما نيست؟
- زکي! اول برو "ولی امر" پيدا کن, بعد, فردا بيا! يا سال ديگه فردا, يا دو سال ديگه فردا, يا ده سال ديگه فردا, الخ.

10:07 شب

< Archive >

+top+

 1380 هاجر همايی وبلاگ Hadjar Homaie